۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۵

نوشته شده در ساعت 21:19 توسط lostsenpai

تقریباً ۲۷ ساعت دیگه از این اردیبهشت باقی مونده. اینقدر درگیر روتین مزخرف زندگی شدم که روزهام زود میگذره و صبح که آلارم گوشی زنگ می‌خوره اولش از اینکه دوباره همه چی تکرار میشه حالم بهم میخوره ولی بعدش تن به این اجبار میدم.

طراحی کردن و نقاشی کشیدن رو همیشه دوست داشتم اما خب توش استعدادی ندارم الآنم سعی کردم از پینترست طرح‌های ساده‌ای که پیدا کردم رو خودم بکشم که فهمیدم برای اینکه بیشتر ضایع نشم بهتره زودتر دست بکشم :))

دیشب بالاخره درخواست حذف ترم رو فرستادم و البته نمی‌دونم تا شنبه تأیید میشه نمیشه.. فصل دوم انیمه ماشل رو تموم کردم و خب از اون دست انیمه‌هاست برای یه بار دیدن بد نیست، کارکتر اصلیشم بامزه بود دوسش داشتم.

۲۸ اردی‌بهشت ۱۴۰۵

نوشته شده در ساعت 22:46 توسط lostsenpai

این روزها دارم کتاب‌های انگلیسی مرتبط با انیمه رو ترجمه می‌کنم و برای پایان‌نامه نت برمی‌دارم. روزهام این چند وقت تو چندتا کار خلاصه میشه: صبح‌ها بیدار میشم تا چهار پای کارم و بعد اونم همزمان با مانهوا خوندن خوابم می‌بره تا غروب، ادامه‌ش هم میشه گیم، خوندم کتاب و کارای پایان‌نامه و آخرشم چند قسمت انیمه :))

اینو می‌خوام بگم روزهای خیلی کسل کننده‌ای رو دارم میگذرونم حوصله بیرون رفتن و دیدن آدمها رو هم ندارم. احساس می‌کنم وضعیتم شده مثل همون روزای کرونا🤦🏻‍♀️

۲۱ اردیبهشت ۱۴۰۵

نوشته شده در ساعت 21:52 توسط lostsenpai

زندگی کردن تو خونه گاهی سخت میشه. قبلاً بدتر بود و این احساس رو داشتم که باید همه چی رو من درست کنم اما الان کمی شل کردم. هنوز هم گاهی احساس می‌کنم می‌شد اتفاقات جور دیگه‌ای رقم می‌خورد و پیش می‌رفت اما خب نمی‌تونم به خاطر انتخاب‌های مامان و بابا بهشون خرده بگیرم. مخصوصاً وقتی که فهمیدم منم تو موقعیت‌های مشابه مثل اونها رفتار می‌کنم.

فکر کنم دو روزی میشه درگیر خوندن یه مانهوام که ۹۸ چپترش اومده و امروز هم رسیدم به آخر فصل دو. اگه احساسش بود آخر شب ادامه‌ش رو میخونم نشد یه مانهوای رندوم انتخاب می‌کنم.

و دو روزی هم هست که رفتم سراغ پایان‌نامه و حسرت می‌خورم چرا تو این دو ماه برخلاف قول‌هایی که میدادم همه رو نادیده گرفتم.

باید برنامه‌هام رو جوری بچینم اوایل خرداد بیام تهران و برم دکتر. بعدشم برم ببینم این گواهینامه رو میتونم آخرش بگیرم یا نه🤦🏻‍♀️ حقیقت اینه از رانندگی میترسم یا بهتر بگم اعتماد به نفسش رو ندارم.

کتاب جنگی که بالاخره نجاتم داد رو هم امروز تموم کردم. کتاب بعدیم هم دختری با هفت اسم هستش. ماجرای فرار یه دختر از کره شمالی.

۱۹ اردیبهشت ۱۴۰۵

نوشته شده در ساعت 14:26 توسط lostsenpai

جز معدود روزهایی هست که به جای اینکه شب بنویسم دارم این وقت روز اینجا می‌نویسم.

نمی‌دونم دیگه چند روز از قطعی اینترنت گذشته، این روزها هر کسی رو می‌شناختم دیدم یه جوری به اینترنت وصل شده اما کنارش یکی از دوستام هنوز آنلاین نشده. دلم نمی‌خواد به بدترین سناریو فکر کنم می‌خوام امیدوار باشم که اتفاقی نیفتاده.

دیروز تا ساعت دو ظهر خواب بودم. این روزها که بیشتر از نصف روزم با خواب میگذره خودمم بلاتکلیف می‌مونم البته که غروب هم نزدیک دو ساعت دوباره خواب بودم. فکر کنم توسط روح خواب تسخیر شده بودم :)

الآنم سرکارم و دوست دارم زودتر چهار بشه تا برم ادامه مانهوا دیشب رو بخونم.

۱۶ اردیبهشت ۱۴۰۵

نوشته شده در ساعت 22:40 توسط lostsenpai

این روزها اینجا بارونیه؛ اینکه اردیبهشت بارونی باشه چیز جدیدی نیست ولی زیادتر از همیشه‌ست. به این فکر کردم که اگه اوضاع جور دیگه‌ای می‌تونستم از این بارون لذت ببرم ولی بعدش سعی کردم سخت نگیرم و به چیزی فکر نکنم. یعنی کار دیگه‌ای ازم برنمیاد ⁦¯⁠\⁠_⁠(⁠ツ⁠)⁠_⁠/⁠¯⁩

خوشحالم که فردا پنجشنبه‌ست و آخرین روز کاریم و جمعه هم میتونم زیاد بخوابم. کنارشم میتونم راحت‌تر مانهوا بخونم.

و البته درگیر این تصمیمم که بالاخره این ترم رو حذف کنم یا نه. اگه بشینم پای کار احتمالا بتونم پایان‌نامه رو تا شهریور جمع کنم البته با این وضعیت اینترنت زیاد تضمینی نیست. نمی‌دونم چیکار کنم.

۱۱ اردیبهشت ۱۴۰۵

نوشته شده در ساعت 21:41 توسط lostsenpai

عروسی ندا هم گذشت. خب میتونم فقط اینو بگم بود و نبودم زیاد فرقی نداشت.

تو گروه دانشگاه خوندم ممکنه حذف ترم برامون امکان‌پذیر بشه. دوباره فردا باید زنگ بزنم ببینم بالاخره آموزش همت می‌کنه تا جواب بده یا نه. بعد مدت‌ها جمعه شیفت بودم و برام خیلی خسته کننده‌تر بود. با تعدیل نیرو شدن بچه‌ها، تعدادمون کمتر شده و امروز مجبور بودم رصد خبر سیاسی و اجتماعی هم انجام بدم. البته که استرس هم داشتم.

باید بلند بشم گوشی رو بزنم به شارژ و به انیمه انتخاب کنم تا ببینم. فصل سوم جوجوتسو کایسن هم تموم کردم، فکر کنم سه روز طول کشید کلا. انتخاب درستی کردم که گذاشتم تموم قسمت‌ها منتشر بشه. فعلا هم منتظرم فصل چهارم ری‌زیرو کامل بیاد تا با بدبختی پسرم سوبارو منم بیشتر حرص بخورم.

امیدوارم فردا بتونم دست ببرم سمت پایان‌نامه.

۸ اردیبهشت ۱۴۰۵

نوشته شده در ساعت 22:31 توسط lostsenpai

یه بارون خوبی امروز اینجا میومد که دلم میخواست خیلی از مشکلات الان رو فراموش کنم اما خب نمی‌شد. امروز نزدیک ۱۰ باری با آموزش دانشکده تماس گرفتم اما کسی گوشی برنداشت. تو روزهای عادی جواب نمی‌دادند اینکه الان توقع داشته باشم جواب بدن زیادی بود.

کنار اینها بی‌حوصله‌م وخسته. نمی‌دونم پایان‌نامه قراره چی بشه اصلا انگیزه‌‌ای هم برای شروعش ندارم. دیگه به وضعیت مملکت هم بی‌توجه شدم و خبرها رو دنبال نمی‌کنم یعنی برام مهم نیست جنگ بشه نشه.. این سِر شدن رو دوست ندارم. می‌شینم کامنت‌ها رو سایت‌ها میخونم و به این می‌رسم اگه قرار بود اینها به حرف مردم گوش کنند و اینترنت رو وصل کنند تا الان انجام داده بودند.

و آخرشم می‌رسی به جمله ناب کتاب مزرعه حیوانات: همه برابرند، اما بعضی‌ها برابرترند...

۶ اردیبهشت ۱۴۰۵

نوشته شده در ساعت 21:54 توسط lostsenpai

هر روز که می‌گذره و به عروسی ندا نزدیک میشم، استرس بیشتری وجودم رو می‌گیره. حقیقت اینه رابطه‌م با خانواده‌ی پدرم خوب نیست و دلم می‌خواد هر جوری هست ازشون دوری کنم اما انگار نمی‌شه. امروز که برای یه سری خرید با مامان رفتم بیرون، به شهر مرده‌ها بیشتر شباهت داشت. گرونی و وضعیت نامعلوم جنگ، بیشتر از همیشه داره فشار میاره.

امروز سه تا کتابی که سفارش داده بودم رسید: شهرو دیوارهای نامطمئنش، هملت و شبه شرح‌حال. سومی رو دارم ورق می‌زنم و کمی میخونم. کتاب اصلی که این روزا میخونم هنوز تموم نشده. این هفته به انیمه ایسکای دیدم. دوفصل ازش که خب از اون دست انیمه‌های آروم و بدون اتفاق هیجانی بود اما دوسش داشتم.

شاید امشب فصل سوم جوجوتسو کایسن رو شروع کنم، ندومبه‌.

البته که دلم برای تهران، تیانا و سانیا، محل کارم و همکارام، خوابگاه و گربه‌هاش، دانشکده‌ای که دل خوشی ازش ندارم و همه چی تنگ شده.

چه اردیبهشت مزخرفی.

۲ اردیبهشت ۱۴۰۵

نوشته شده در ساعت 20:24 توسط lostsenpai

دو روزه درگیر زایمان ماهی‌هام هستم :) یک اینکه نمی‌دونم کدوم یکی‌شون با پشتکار داره پشت هم تولیدمثل می‌کنه و دوم اینکه هربار که چندتایی می‌گیرم بعد یکی دو ساعت می‌بینم بازم بچه‌ ماهی جدید داره تو آکواریوم برای خودش می‌چرخه فارغ از اینکه هر لحظه ممکنه به جای غذا خورده بشه. دیشب که شمردم ۱۸ تا بودند. البته که همشون زنده نمی‌مونند... ولی خب امیدوارم زنده بمونند.

این روزا وقتی به خبرها نگاه می‌کنم اینجوریم که آخرش قراره چی بشه؟ یه حس یکنواختی هم پیدا کردم اینجوری که امروزم می‌دونم قرار نیست اینترنت وصل بشه، امروزم قراره همه اون حرف‌های تکراری این چند سال رو بشنوم و امروزم روزهایی که می‌تونست به شکل بهتری پیش بره، تو بلاتکلیفی و چندین مشکل کوچک و بزرگ، از بین می‌ره.

هر سال این موقع یاد ترم دوم کارشناسی و اردیبهشت ۹۷ میوفتم. اون زمان کنار دوستام آدم خوشحالی بودم، خیلی خوشحال‌تر از الان. یه آدم ۱۹ ساله که همه چی براش تازگی داشت.

آمارگیر وبلاگ

© یادداشت‌های روزانه