۳۰ شهریور ۱۴۰۵

نوشته شده در ساعت 23:24 توسط lostsenpai

غروب با مامان دعوام شد :)) سر همون چیزای تکراری. میتونستم اینقدر زود واکنش نشون ندم اما خب خسته شدم حقیقتا. از وقتی بابابزرگ مرده رفتارهای خانواده بابا بیشتر دارند تو روند زندگی‌مون تاثیر میذارند.

شما ببین برای بابای من هیچ وقت ارزش قائل نبودند هیچ وقت نشد بهمون تو سخت‌ترین موقعیت‌ها کمک کنند اما حالا مادربزرگم همش درخواست‌های عجیب داره و مامان هم سر این قضیه عصبیه. کاش موجودی به اسم فامیل وجود نداشت. نمیگم رفتارهای مامان و بابا عالیه اما حداقل این جور دردسرها رو نداشتیم.

نمی‌دونم از دست همه‌شون ناراحتم. امروز سرکار هم اوضاع خوب پیش نرفت و حالا باید بشینم یه گزارشی رو ادیت کنم برای فردا. احساس کردم همکارم داشت ایراد الکی ازم می‌گرفت یه وقتایی اونم بدفاز میشه و رفتارش میشه رژه رو مخ من.

کاش میتونستم الان بشینم مانهوا بخونم.

آمارگیر وبلاگ

© یادداشت‌های روزانه