۳۰ بهمن ۱۴۰۳

نوشته شده در ساعت 21:38 توسط lostsenpai

حس تموم کردم یه مانهوا برام غمگینه، فکر کنم به خاطر همینم خیلی از مانهواها رو نخونده رها کردم، کلی داستان و کلی شخصیت که ازشون تو ذهنم چیزهای کمی نگه داشتم. مانهوایی که اگه اشتباه نکنم اولین بار سال ۹۹ خوندم‌ امشب تموم کردم بالاخره.

صبح‌ها وقتی بیدارم میشم کاملا تغییر فصل رو میفهمم. هوایی که از اون سرد و خشک بودنش کمی فاصله گرفته و رو به بهار میره.

۲۸ بهمن ۱۴۰۳

نوشته شده در ساعت 20:0 توسط lostsenpai

حتماً برای شما هم پیش اومده از یه چیزی ۱۰۰ درصد مطمئن باشید ولی بعدش همه چی برعکس بشه؛ امروز دقیقاً همینطوری بودم وقتی یه خبری رو شنیدم فقط با خودم گفتم چرا. انگار کل این زندگی مزخرف امروز بهم خندید.

کل امروز دانشکده بودم بعد تموم شدن کلاسم رفتم پیش یکی از استادا درباره مقاله باهاش صحبت کردم، برگشتنی فکر کردم سرویس نیست و پیاده برگشتم خوابگاه که بعد دیدم سه تا سرویس رد شد 😅 اتفاق سوررئال امروز دیدن دکتر کوثری تو خیابون بود. باهاش سلام و احوالپرسی کردم و فکر می‌کردم اصلا یادش هست من کی‌ام؟ :))

امروز به دکتر منتظر گفتم فهمیدم آدم محیط آکادمیک نیستم و اشتباه کردم که اومدم ارشد خوندم‌. می‌گفت چرا و گفتم احساسم اینجوریه. احساسی که اندازه این دو سال روی هم جمع شد و حالا رسیدم به اینجا که برگردم جایی که توش ذهن و قلبم آروم باشه.

۲۷ بهمن ۱۴۰۳

نوشته شده در ساعت 20:35 توسط lostsenpai

حقیقتا هر وقتی اینجا یا سرکار تاریخ میزنم خوشحالم که سال داره تموم میشه، نه اینکه ذوق داشته باشم که آره سال جدید منِ جدید :)) نه ولی اونقدر تو روزای آخر انرژیم کشیده میشه که می‌خوام بخوابم و چشم باز کنم ببینم همه این چیزا گذشته.

دو روز دیگه میشه یکسالی که من بالاخره تونستم کار پیدا کنم و اینجا حالا یه جورایی برام تبدیل شده به جایی که با همه سختی‌هاش و ناراحت شدناش عادت کردم بهش. یک سال خیلی سریع گذشت و دقیقاً روزای اول فکر نمی‌کردم دووم بیارم. برای این یک سال واقعاً زحمت کشیدم، کسی ندید ولی خودم تنها آدمی بودم که خبر داشتم از حال و اوضاع.

تیانا و سانیا هنوز نیومدن. خوابگاه برام خیلی سخت میگذره، تو تمام سالهای کارشناسی که خوابگاه بودم اینجوری نبود دوستام بودن و اون تیکه های تاریک دلتنگی و تنهایی پر می‌شد اما الان اینجوری نیست. راستش میفهمم‌شون، منم مثل اونا الان واقعاً دلم میخواد برگردم خونه و زندگیمو آرومتر بگذرونم. کاش یک دوستی رو می‌تونستم دوباره ببینم و کمی باهاش حرف بزنم.

۲۶ بهمن ۱۴۰۳

نوشته شده در ساعت 20:54 توسط lostsenpai

روزای آرومی رو میگذرونم، آروم از این جهت که صبح پا میشم میرم سرکار، پنج برمی‌گردم خوابگاه. بعدشم برنامه‌م دیدن انیمه و خوندن مانهواست. این روزای آخر سال داره همینجوری میگذره. دیروز به خودم می‌گفتم که بعدش چی بشه؟

کشته شدن امیرمحمد خالقی هم اتفاق غمگین دیروز بود. دانشجویی که به هزار امیدو آرزو از شهر خودش بلند بشه و بیاد دانشگاه تهران ولی زندگیش تو همون ۱۹ سالگی متوقف بشه.

۲۴ بهمن ۱۴۰۳

نوشته شده در ساعت 21:35 توسط lostsenpai

از بیستم به این طرف همش فکر می‌کنم یه چیز خیلی بزرگی که مربوط به این روزای بهمن ماه میشه رو فراموش کردم، حتی امروز هم وقتی موقع نوشتن خبرها تاریخ می‌زدم فکرش می‌زد به سرم، ندومبه شاید از این احساسات الکی باشه.

کتاب زنده به گور صادق هدایت رو دیروز تموم کردم و این بار دارم سه قطره خون رو ازش می‌خونم. از کتاب قبلیش فقط داستان زنده به گورش منو خیلی جذب کرد بقیه اونقدر برام جذاب نبود. انیمه فول متال هم افتاده روی روال و اگه اشتباه نکنم رسیدم به قسمت ۳۵. یه همینقدر باقی مونده احتمالا تا قبل تموم شدن سال اینو تموم می‌کنم. یه مانهوایی که قبلاً دو سال پیش نصفش رو خونده بودم تو این روزا شروع کردم به خوندنش و الان وسطای فصل سومشم.

تیانا هنوز نیومده، فکر کنم دیگه شنبه بیاد، امیدوارم زودتر بیاد تا کمی منو از این فضا بیاره بیرون. دیگه هم فرصت نشد تا دوباره با دوستام بعد عروسی کنار هم جمع بشیم. فاطمه مریض شد و احتمالا امروز برگشت کرمان. راستش اصلا امیدی ندارم به اینکه دوباره ببینم‌شون. پیامش رو که دیدم با خودم گفتم شاید تو یه زندگی دیگه راحت‌تر بتونیم همدیگر رو ببینیم. هرچند می‌خوام تو زندگی بعدی که اگه وجود داشته باشه دیگه اینقدر بزدل نباشم :)

یکشنبه دوباره برمی‌گردم دانشکده. داشت یادم می‌رفت دکتر کوثری بهم ۱۷ داد :)) چقدر اذیت شدم سر کلاسش. اما فایده‌ای داشت؟ نه. زندگی همینقدر مزخرفه.

۲۲ بهمن ۱۴۰۳

نوشته شده در ساعت 19:50 توسط lostsenpai

چندبار نوشتم و پاک کردم. راستش حوصله ندارم. به خیلی چیزا فکر کردم تو این دو سه روز و به این رسیدم چقدر همه‌چی رو اشتباه گرفتم. از رابطه‌م با همه اونایی که کنارم هستند تا وضعیت خودم.

تنها چیزی که الان می‌تونست منو نجات بده خوندن مانهواست و گیم زدن یا انیمه دیدن. اما حتی اینها هم دیگه مثل قبل نیستند. توی بد وضعیتی گیر کردم.

۱۹ بهمن ۱۴۰۳

نوشته شده در ساعت 19:31 توسط lostsenpai

از چهارشنبه شروع می‌کنم که بعد تقریباً دو هفته برگشتم تهران. قبل رفتن واقعاً دل کندن از خونه برام خیلی سخت بود اما قسمت سختش فقط برای اون لحظه بود وقتی پاتو از در خونه بذاری بیرون خیلی از احساسات هم باهاش جدا میشه.

اما خب الان برام خیلی سخت تر میگذره و مثل قبل اون شوق تهران رو ندارم. دیروز هم بعد تموم شدن شیفتم سریع آماده شدم برای عروسی فاطمه. خدارو شکر هستی بود و کلی بهم کمک کرد :) رفتن به عروسی فاطمه برام سورپرایز داشت دیدن ارکیان و راشین. دو نفری که خیلی وقت بود ندیده بودم شون و دلتنگشون شده بودم. وقتی راشین اومد پیشم تموم اون سالهای قبل از جلو چشمام گذشت. خنده داره اینجوری احساساتی شدن 🫠 اما خب خوشحالم که دوباره دیدم‌شون و همین.

امروز کل روز داشتم مانهوا میخوندم دروغ چرا داشتم خودمو آماده میکردم برای فردا. جنگ دوباره دیدن آدمها. امیدوارم تیانا فردا بیاد تا این روزهای مزخرف زودتر بگذره

۱۶ بهمن ۱۴۰۳

نوشته شده در ساعت 20:23 توسط lostsenpai

تعطیلاتم تو خونه تموم شد :)) فردا برمی‌گردم تهران. اگه عروسی فاطمه نبود احتمالا یه هفته بیشتر خونه میموندم.

ولی دوباره باید سلام کنم به شش صبح بیدار شدن‌ها، هشت ساعت گذروندن تو محل کار، فکر کردن به ناهار و شام و تنها گذروندن روزها تو خوابگاه. البته این تیکه آخر با تیانا و سانیا پر میشه. اما بازم اذیت میشم.

ولی خب از پنجشنبه نمیشه گذشت جایی که دوباره بعد ۹۸ با دوستامون جمع می‌شیم. دیدن دوستای قدیمی هرچند کوتاه لذت‌بخشه😎 حوصله جمع و جور کردن وسایلم رو ندارم. کاش بیشتر میموندم خونه. خودمم می‌دونم دارم خیلی غر میزنم:))

دیشب خواب یکی از بچه‌های دانشکده رو دیدم. خیلی وقت بود از فکرش اومده بودم بیرون ولی هنوز یه جا دیگه خِر منو می‌گیره

۱۴ بهمن ۱۴۰۳

نوشته شده در ساعت 23:8 توسط lostsenpai

از غروب نشستم پای کارنوشت تحلیل گفتمان. بخش خوبش اینه که من قبل آخرین کلاس خیلی از بخش‌ها رو انجام دادم و فقط یه چندتا چیز اضافه کردم؛ از برکات به موقع درس خوندن و تکمیل کاراست :))

امروز فرصت نشد برم پیش مهسا. باید بهش پیام بدم و احتمالا چهارشنبه برم. برگشتنم به تهران رو هم انداختم پنجشنبه. خوبیش اینه که یه چهل روز تهرانم و بعد دوباره بک میزنم خونه. فکر اینکه دوباره باید حضوری برم سرکار منو اذیت می‌کنه با هرچیز بودن تو تهران کنار میام جز این حضوری سرکار رفتن صدتا جون ازم کم می‌کنه.

۱۳ بهمن ۱۴۰۳

نوشته شده در ساعت 20:54 توسط lostsenpai

این روزها درگیر خرید بقیه وسایل برای عروسی فاطمه‌م و امان از این گرونی🫠 بالاخره رفتم و یه عینک هم گرفتم تا از این چشم درد و سردرد خلاص بشم.

هنوز برای کارنوشت تحلیل گفتمان کاری نکردم و نمی‌دونم باید چیکار کنم. حس هرکاری رو دارم جز درس خوندن. امروز انتخاب واحد هم داشتم و همراه پایان نامه دو واحد باقی مونده رو برداشتم.

احتمالا فردا برم تا مهسا رو ببینم همراه بچه تازه به دنیا اومده‌ش :)

۱۱ بهمن ۱۴۰۳

نوشته شده در ساعت 19:1 توسط lostsenpai

دومین روز از روزهای سخت‌ و طاقت‌فرسای من تو خونه بابابزرگم داره طی میشه. دیشب هرجوری بود تموم شد و از صبح امروز هم سانس دومش شروع شده :)) دلم میخواست امشب حداقل خونه بودم تا کمی راحت‌تر باشم اما دوباره باید یه سه چهار ساعتی تحمل کنم. خودمم از این وضعیت ناراحتم ولی کاری ازم برنمیاد جز اینکه تحمل کنم.

و آخرشم رسیدم به مرگ دوباره. آدمی که میمیره و اونی که زنده میمونه. حتی برای اونایی هم که زنده می‌مونند غم تا یه اندازه باقی نمی‌مونه و یه عده مدت طولانی‌تری تو غم دست‌وپا میزنند.

۱۰ بهمن ۱۴۰۳

نوشته شده در ساعت 18:6 توسط lostsenpai

بعد تموم شدن کارم سریع اومدم خونه بابابزرگم، شب چهلمشه. نشستم بین مهمونا و کسی نیست که کنارش باشم، هیچ وقت تو خانواده پدری نتونستم راحت باشم و با کسی صمیمی بشم. از خیلی سال پیش همینطور شروع شد و تا الان ادامه پیدا کرد.

دارم به این فکر می‌کنم که چطور این شش ساعت باقی مونده رو بگذرونم.‌ تا ۱۲ شب که برمی‌گردم خونه. امیدوارم امشب شلوغ بشه و حواسم با کمک کردن پرت بشه 🫠

از جمعه باید بشینم پای کارنوشت تحلیل گفتمان، تا پونزدهم چیزی نمونده، به خوابگاه برگشتن هم چیزی نمونده، کلا زیاد نمونده از نیمه تعطیلاتم تو خونه

۷ بهمن ۱۴۰۳

نوشته شده در ساعت 20:15 توسط lostsenpai

برگشتم خونه. بابا تو این یک ماهه خیلی پیر شده، مرگ آدمها رو داغون می‌کنه. مامان هم به خاطر مریضیش ضعیف‌تر شده.

کارنوشت دکتر منتظر رو ۹ صبح فرستادم و نمی‌دونم چه نمره‌ای قراره ازش بگیرم. باید کارنوشت تحلیل گفتمان رو‌ هم سریع انجام بدم. امروز میخواستم برم تا عینک بگیرم اما اونقدر بارون شدید بود که پشیمون شدم و ترجیح دادم بخوابم 🫠

۶ بهمن ۱۴۰۳

نوشته شده در ساعت 18:27 توسط lostsenpai

امروز رفتم دانشکده و با استاد شاه قاسمی صحبت کردم، خب موضوعی که مدنظرم بود به درد کار کردن نمی‌خورد :)) و حالا من موندم و دوباره جستجو برای موضوع‌. می‌گفت یه موضوعی انتخاب کنم که خیلی سریع جمع بشه و دفاع کنم و برم. چیزی که خودمم تو ذهنم بود اما نمی‌دونم چرا وقتی از زبون یک نفر دیگه می‌شنیدم احساسم بد می‌شد. به خودم گفتم مگه همینو نمی‌خواستی؟

نشستم تا یه ربع بیست دقیقه دیگه راه بیفتم و برم ترمینال. می‌خوام تو راه بخوابم و به هیچی فکر نکنم. به این فکر نکنم که ارشد هم مثل کارشناسی تموم شد و من چیزی که میخواستم رو بدست نیاوردم. به این فکر نکنم یک روزهایی به آدمهایی اهمیت دادم و ذهن و قلبم پر از فکر اونا بود اما من هیچ سهمی نداشتم. به این فکر نکنم که چقدر میخواست با یه نفر حرف بزنم ولی نشد.

برگردم خونه و کمی آروم بشم.

۵ بهمن ۱۴۰۳

نوشته شده در ساعت 20:56 توسط lostsenpai

بعد از تموم شدن امتحانات ترم تنها کاری که ازم برمیومد و انجام دادم دوری از از هرچیزی بود که به درس وصل می‌شد. اما خب امروز از عصر نشستم پای سوالاتی که استاد فرستاده و باید تا قبل از یکشنبه براش بفرستم.

تو این دو روز آخر همراه تیانا رفتیم بیرون و خرید کردیم؛ فردا هم باید برم دانشکده برای صحبت درباره پایان‌نامه. اگه جور بشه میخوام هرجوری هست تا قبل عید پروپوزال رو تصویب کنم. مهم‌تر از همه چیز فردا شب دیگه برمیگردم خونه و خوشحالم.

یک ساعت که تصمیم گرفتم بخوابم، تو خوابم همکلاسی‌های دوران کارشناسی رو دیدم. آدم‍هایی که یه روزی هر هفته می‌دیدمشون و باهاشون صحبت می‌کردم ولی حالا هیچ‌جا نیستند :)) تو خواب دلم می‌خواست بدونم که منو شناختن و باهام حرف بزنند. اگه فقط میشد برگشت به گذشته خیلی از اشتباهاتم رو درست می‌کردم تا الان تو این وضعیت مبهم گیر نیفتم.

آمارگیر وبلاگ

© یادداشت‌های روزانه