از بیستم به این طرف همش فکر میکنم یه چیز خیلی بزرگی که مربوط به این روزای بهمن ماه میشه رو فراموش کردم، حتی امروز هم وقتی موقع نوشتن خبرها تاریخ میزدم فکرش میزد به سرم، ندومبه شاید از این احساسات الکی باشه.
کتاب زنده به گور صادق هدایت رو دیروز تموم کردم و این بار دارم سه قطره خون رو ازش میخونم. از کتاب قبلیش فقط داستان زنده به گورش منو خیلی جذب کرد بقیه اونقدر برام جذاب نبود. انیمه فول متال هم افتاده روی روال و اگه اشتباه نکنم رسیدم به قسمت ۳۵. یه همینقدر باقی مونده احتمالا تا قبل تموم شدن سال اینو تموم میکنم. یه مانهوایی که قبلاً دو سال پیش نصفش رو خونده بودم تو این روزا شروع کردم به خوندنش و الان وسطای فصل سومشم.
تیانا هنوز نیومده، فکر کنم دیگه شنبه بیاد، امیدوارم زودتر بیاد تا کمی منو از این فضا بیاره بیرون. دیگه هم فرصت نشد تا دوباره با دوستام بعد عروسی کنار هم جمع بشیم. فاطمه مریض شد و احتمالا امروز برگشت کرمان. راستش اصلا امیدی ندارم به اینکه دوباره ببینمشون. پیامش رو که دیدم با خودم گفتم شاید تو یه زندگی دیگه راحتتر بتونیم همدیگر رو ببینیم. هرچند میخوام تو زندگی بعدی که اگه وجود داشته باشه دیگه اینقدر بزدل نباشم :)
یکشنبه دوباره برمیگردم دانشکده. داشت یادم میرفت دکتر کوثری بهم ۱۷ داد :)) چقدر اذیت شدم سر کلاسش. اما فایدهای داشت؟ نه. زندگی همینقدر مزخرفه.