۷ دی ۱۴۰۴
فردا دورکارم و میرم دانشکده. باید برم بپرسم تمدید سنوات چه جوریه و تا کی مهلت دارم و کنارشم باید از استاد راهنما نامه بگیرم تا اگه اوضاع خوب پیش نرفت بتونم حداقل باهاش خوابگاه رو اوکی کنم. بعدشم سریع برگردم خوابگاه تا آماده بشم و همراه تیانا بریم تئاتر شهر برای دیدن تئاتر شاخ بیسر. تصمیم خوبی گرفتیم که زودتر بریم چرا که ممکن هست تا آخر دی رو صحنه نره.
امروز یکی از همکلاسیهام پیام داد که دانشکدهم یا نه. گاهی فکر میکنم مهربونترینشون همین بود با وجود اینکه ۱۸۰درجه از نظر عقاید با هم فرق داریم باز هم هرازگاهی بهم پیام میده. قرار بود به این چیزا فکر نکنم و باید برای بهتر شدن حالم و چیز مهمی که یه ماه پیش داشتم سرش گریه میکردم به بقیه فکر نکنم.
یه چیز احمقانهای هم از دیجی کالا سفارش دادم؛ دمنوش ساز سیلیکونی :) شکل ماهی هستش که به قلاب وصله. الانم دارم امتحانش میکنم. این چند روزه داشتم یکی از آهنگهای کابوس رو به اسم خاطره گوش میدادم و دیروز فهمیدم آهنگش برای سال ۹۵ هستش. یعنی نُه سال گذشته جایی که من هنوز دبیرستانی بودم.
لینکش رو میذارم دوست داشتید گوش کنید.