۱۴ مهر ۱۴۰۵

نوشته شده در ساعت 21:34 توسط lostsenpai

دیشب یه پستی رو تو اینستاگرام لایک کردم که گربه داشت طناب مینداخت گردن خودش. قبلا میم و گیف‌هاش رو دیده بودم و کلا جز ویدئوهای بامزه برامه. حالا چرا اینو تعریف کردم آخر شب دیدم یکی از بچه‌هایی که تو اینستاگرام خیلی وقته هم فالو داریم و کمی با هم سر انیمه و گنشین صحبت کرده بودیم، این پستی که لایک کرده بودم رو برام فرستاد و حالمو رو پرسید :))

بنده خدا فکر کرده بود تو حال‌وهوای خودکشی این حرفام. صبحی که پیامش رو خوندم هم خنده‌م گرفته بود که از این ویژگی مزخرف اینستاگرام که لایک‌ها رو به بقیه نشون میده و هم اینکه خوشحال از اینکه کسی که فکرشو نمی‌کردم بهم پیام داد.

به خودم گفتم از این به بعد اگه منم یه همچین چیزایی رو تو بین اطرافیانم دیدم تنبلی نکنم و بهش پیام بدم. گاهی وقتا آدم‌ها تو شرایط سختی هستند که ما خودمون هم فکرشو نمی‌کنیم و چه بسا یه احوال‌پرسی ساده بتونه تاثیرگذار باشه.

یکی از دردسرهای کارم پیدا کردن سوژه برای نوشتن گزارش‌هاست. از اونجایی که چهار نفری میشیم تو حوزه اقتصاد همیشه با کمبود سوژه روبه‌رو میشم. از طرفی ظرفیت خودمم می‌دونم که نمی‌تونم دست بذارم روی سوژه‌هایی که نوشتنش دانش و وقت زیاد می‌خواد و یه سری موضوعاتی که پیشنهاد می‌کنم هم از نظر همکار بنده بازدید نمی‌گیره. یادم میاد قبلا سر رصد خبر خیلی غر می‌زدم اما به خودم میگم تحمل کن که اگه روزی از اینجا اومدی بیرون رزومه‌ت بهتر باشه.

یه برنامه‌ریزی هم برای این چند ماه باقی مونده و پایان‌نامه انجام دادم که می‌دونم میشه ازش بهترین نتیجه رو گرفت هر چند بستگی به من داره تا از این فاز استراحت بیام بیرون.

آمارگیر وبلاگ

© یادداشت‌های روزانه