۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
هر روز که میگذره و به عروسی ندا نزدیک میشم، استرس بیشتری وجودم رو میگیره. حقیقت اینه رابطهم با خانوادهی پدرم خوب نیست و دلم میخواد هر جوری هست ازشون دوری کنم اما انگار نمیشه. امروز که برای یه سری خرید با مامان رفتم بیرون، به شهر مردهها بیشتر شباهت داشت. گرونی و وضعیت نامعلوم جنگ، بیشتر از همیشه داره فشار میاره.
امروز سه تا کتابی که سفارش داده بودم رسید: شهرو دیوارهای نامطمئنش، هملت و شبه شرححال. سومی رو دارم ورق میزنم و کمی میخونم. کتاب اصلی که این روزا میخونم هنوز تموم نشده. این هفته به انیمه ایسکای دیدم. دوفصل ازش که خب از اون دست انیمههای آروم و بدون اتفاق هیجانی بود اما دوسش داشتم.
شاید امشب فصل سوم جوجوتسو کایسن رو شروع کنم، ندومبه.
البته که دلم برای تهران، تیانا و سانیا، محل کارم و همکارام، خوابگاه و گربههاش، دانشکدهای که دل خوشی ازش ندارم و همه چی تنگ شده.
چه اردیبهشت مزخرفی.