۲۲ مهر ۱۴۰۵
فهمیدم فقط داشتن علایق مشترک قرار نیست باعث تداوم رابطه من و بقیه باشه وگرنه الان ذهنم اینقدر درگیر نبود. شاید اونقدر باید بهش فکر کنم تا بتونم یه راهحلی برای وضعیت الانم پیدا کنم.
و همچنان یکی از مهمترین دغدغههای روزانه من پیدا کردن سوژه گزارش هست. همکارم بهم میگه بلد نیستم سوژه پیدا کنم. این یکی رو بهش حق میدم چون واقعا یکی از سختترین کارها برای منه. بهم میگه اینقدر نگم بلد نیستم و نمیتونم ولی خبر نداره وقتی لقمه بزرگتر از دهنم بردارم وسط نوشتن مثل چی گیر میکنم.
داشتم فکر میکردم چیکار کنم تا بتونم دوباره فیلم ببینم چون معمولا وسط خیلیهاشون خوابم میبره و نصفه میمونن گفتم بهتره با یه سری از فیلمها که تو ژانر وحشت هستند شروع کنم تا یه مدت ببینم تا وقتی دوباره مغزم عادت کنه و بتونم بشینم پای بقیه ژانرها. به شدت زیادی دلم برای وقتایی که روزی یه فیلم میدیدم تنگ شده. کنار اینها به دو سه نفر دیگه هم برای مصاحبه پایاننامه پیام دادم که فعلا منو تو آب نمک گذاشتن و خبری ازشون نیست :(