۲۱ اردیبهشت ۱۴۰۵

نوشته شده در ساعت 21:52 توسط lostsenpai

زندگی کردن تو خونه گاهی سخت میشه. قبلاً بدتر بود و این احساس رو داشتم که باید همه چی رو من درست کنم اما الان کمی شل کردم. هنوز هم گاهی احساس می‌کنم می‌شد اتفاقات جور دیگه‌ای رقم می‌خورد و پیش می‌رفت اما خب نمی‌تونم به خاطر انتخاب‌های مامان و بابا بهشون خرده بگیرم. مخصوصاً وقتی که فهمیدم منم تو موقعیت‌های مشابه مثل اونها رفتار می‌کنم.

فکر کنم دو روزی میشه درگیر خوندن یه مانهوام که ۹۸ چپترش اومده و امروز هم رسیدم به آخر فصل دو. اگه احساسش بود آخر شب ادامه‌ش رو میخونم نشد یه مانهوای رندوم انتخاب می‌کنم.

و دو روزی هم هست که رفتم سراغ پایان‌نامه و حسرت می‌خورم چرا تو این دو ماه برخلاف قول‌هایی که میدادم همه رو نادیده گرفتم.

باید برنامه‌هام رو جوری بچینم اوایل خرداد بیام تهران و برم دکتر. بعدشم برم ببینم این گواهینامه رو میتونم آخرش بگیرم یا نه🤦🏻‍♀️ حقیقت اینه از رانندگی میترسم یا بهتر بگم اعتماد به نفسش رو ندارم.

کتاب جنگی که بالاخره نجاتم داد رو هم امروز تموم کردم. کتاب بعدیم هم دختری با هفت اسم هستش. ماجرای فرار یه دختر از کره شمالی.

آمارگیر وبلاگ

© یادداشت‌های روزانه