۳۰ مهر ۱۴۰۵
دیشب رفته بودیم بلهبرون دختر داییم و یکی اونجا بهم گفت دیگه وقت ازدواج توئه :)) از اینکه بعضیا فکر میکنند ازدواج یه مسابقهست و هر کی زودتر ازدواج کرد برنده میشه بدم میاد. خب چیزی نگفتم و خودم رو زدم به بیخیالی.
پارسال این موقع داشتم وسایلم رو جمع میکردم تا برگردم تهران. با همه سختیهای تنها زندگی کردن تو تهران بازم فکر میکنم بهترین انتخاب برای من بود و هنوز هم دنبال اینم تا بتونم برگردم.
چندتا انیمه انتخاب کردم تا تو پخش هفتگی ببینم. دو قسمت از انیمه night head genesis مونده تا تموم کنم. انیمه خیلی سختی برای تماشا بود. موضوعش در کل بد نبود اما خب آرتش قدیمی بود و بعضی جاها رو مخ میشد اما خب الان با این موضوعات خیلی نمیشه انیمه خوبی پیدا کرد.
از فردا هم باید به کارای پایاننامه سرعت بدم ممکنه دوباره اینترنت رو قطع کنند. همینجوریشم اینترنت کند مخابرات اذیت میکنه و نمیشه درست و حسابی به ویپیان وصل شد.