۲۶ شهریور ۱۴۰۵
مغز و قلبم اصلا زمان خوبی رو برای ناراحت شدن انتخاب نکردند. نمیدونم شاید به خاطر این دوره مسخره پیاماس باشه یا هر چی. دیشب اکانت یکی از استادای دوره کارشناسی رو دیدم و بعدش یه سری از همکلاسیهایی که تو تموم این مدت فراموش کرده بودم. اما خب مغزم تصمیم گرفت که باید ناراحت بشه و این وضعیت تا امروز هم ادامه پیدا کرد. کنار اینها رفتن از تهران هم بی تاثیر نیست.
برای فردا عصر بلیط گرفتم و حالا هم باید بشینم کم کم وسایلم رو جمع کنم. اما نا ندارم. تیانا مریض شده و نتونست باهام به گالری شیرین بیاد. با الهام هماتاقیم رفتم و بعدش هم کمی تو تئاتر شهر و انقلاب راه رفتیم. خیلی وقت بود که گذرم به انقلاب نیفتاده بود.
گالری امروز هم بد نبود اما احساس میکنم تاثیر تبلیغات اینستاگرامی هم بیتاثیر نباشه، البته تو راه چندتا گرافیتی دیدم و ازشون عکس گرفتم.
این چند روز زیاد نوشتم دلم میخواد یکی رو ببینم که خب امروز فهمیدم اصلا تهران نیست و برگشته شهر خودشون. یه اطلاعیهای دیروز زدند که امکان حذف ترم برای نیم سال دوم ۱۴۰۴ هست. نمیدونم منم شاملش میشم یا نه. شنبه باید زنگ بزنم و بعد همه چی مشخص میشه. امیدوارم بتونم حذف ترم کنم حداقل شاید بعدش بتونم خوابگاه بگیرم و بتونم یه ترم بیشتر اینجا بمونم. واقعا دلم الان یه معجزه میخواد تا کمی منو خوشحال کنه.