۱۵ شهریور ۱۴۰۵

نوشته شده در ساعت 21:47 توسط lostsenpai

نیم ساعتی میشه که رسیدم خوابگاه و به معنای کامل جنازه‌ام. رفتم دکتر و گفتم وضعیتم خوبه. اما بدتر از همه چی گرون شدن داروئه. دارویی که سه ماه پیش دو میلیون پولش رو دادم امشب نزدیک پنج میلیون شد.

امروز حضوری رفتم سرکار و کمی خوشحال شدم همکارام رو دیدم. با این حال باز دلم میخواد برگردم به گوشه اتاق خودم و کارامو پیش ببرم. با فاطمه و زهرا، دوستای دوره کارشناسیم، هماهنگ کردم و قراره پنجشنبه شب همو ببینیم. یعنی میریم خونه فاطمه. آخرین بار که دیدمشون بهمن ۱۴۰۳ بود.

میخواستم فردا رو برم دانشکده که پشیمون شدم. سه‌شنبه هم خوابگاه می‌مونم. برای سه روز آخر برنامه چیدم که چهارشنبه رو با تیانا بریم تئاتر، پنجشنبه خونه فاطمه و جمعه هم به تیانا بگم بریم گالری نیان. البته نمی‌دونم قبول کنه یا نه.

مصاحبه‌ها کم‌وبیش داره پیش می‌ره فردا دوباره باید به یه سری‌ها پیام بدم و یادآوری کنم. میتونم به دو نفر دیگه هم پیام بدم اما نمی‌خوام دیگه بهشون ارتباطی داشته باشم. دوست دارم حالا که ازشون دور شدم در حد همون همکلاسی باقی بمونم. اینا رو میگم با این حال دلم میخواد دوباره ببینم‌شون.

آمارگیر وبلاگ

© یادداشت‌های روزانه