۱۱ شهریور ۱۴۰۵
اگه موقع نوشتن پایاننامه استادی دارید یا داشتید که بهتون کمک میکرد و پیامتون رو میخوند و جواب میداد بدونید که صد هیچ جلویید. حداقل وضعتون از خود من خیلی بهتره.
آخرشم استاد مشاورم چندتا کامنت برای سوالات مصاحبه داد و منم همینطور دارم پیش میرم. نمیدونم وقتی هفته بعد استاد راهنمام رو ببینم باید چه واکنشی نشون بدم اما فعلاً نمیخوام بهش فکر کنم.
برای صبح جمعه بلیط گرفتم بیام تهران تا به چندکار کوچک برسم. اول از همه باید برم دانشکده، بعد با تیانا هماهنگ کنم و ببینمش. بعد باید برم دکتر. و احتمالا برم محل کارم تا بعد شش ماه ببینمشون. قسمت سخت ماجرا همینجاست :))
احتمالا یه سری دیگه از وسایلم که تهران مونده رو بیارم چون خبری از خوابگاه نیست. و پیگیر سفت و سخت پایان نامه بشم. تصمیم گرفتم کتاب خوشههای خشم رو بخونم. کتاب موشها و آدمهای جان استاینبک رو دوست داشتم. موقع خوندن انگار با یه داستان ساده روبهرو هستی اما وقتی به آخرش میرسی میفهمی گاهی وقتا سادهترین روایتها چقدر راحت میتونند تمام چیزی که نویسنده مدنظرش بوده رو برسونه و بعد این همه سال هنوز هم خوندنی باشه.