۳۰ مرداد ۱۴۰۵
روز مزخرفی رو دارم می٬گذرونم. حوصلهم سر رفته بود و نمیدونستم باید چیکار کنم. البته کار مهمی مثل ویرایش پایاننامه مونده بود که توان انجام دادنش رو نداشتم. دیروز با مهسا بعد کارم رفتم بیرون و وقتی هم برگشتم خونه نزدیک هشت بود. خسته بودم و به خودم قول دادم که فردا یعنی امروز زودتر از همیشه بیام سراغ پایاننامه. اما خب این کارو انجام ندادم :((
دیروز که با مهسا داشتم حرف میزدم پس ذهنم اینجوری بود اون موقع که تو دبیرستان کنار هم بودیم و درباره آیندهمون حرف میزدیم نمیدونستیم که قراره امروز تو همچین وضعیتی باشه. هر کدوممون با مشکلاتی درگیر شد که تصورش رو نداشتیم البته که وضعیت مهسا بدتره. کاش قدرت این رو داشتم که بهش کمک کنم تا برگرده به همون آدم قبل اما الان تنها کاری که ازم برمیاد همین بودن کنارش و گوش دادن به حرفاشه.
رسیدیم به شهریور. گاهی وقتا از اینکه زمان اینقدر سریع میگذره خوشحالم و گاهی هم نه.تنها نکته مثبتش اینه که هوا دیگه قرار نیست اینجوری با گرماش ما رو کباب کنه. اما خب از اونطرفم این پایاننامه حالم رو بد میکنه.