۲۰ شهریور ۱۴۰۵
این سه روز آخر اونقدر خسته شدم که فقط دلم میخواد بخوابم. چهارشنبه همراه تیانا رفتیم تئاتر جیره بندی پر خروس برای مراسم سوگواری رو دیدیم. یه تئاتر معمولی بود که میتونست بهتر بشه. دیروز هم همراه زهرا رفتیم خونه فاطمه.
بعد کارم خیلی سریع آماده شدم تا برم خونه زهرا و از اونجا برادرش ما رو رسوند. زهرا رو هم بعد دو سال دیدم :) از اینکه هیچ جای زندگیم وقت نمیکنم تا با دوستام وقت بگذرونم ناراحتم. تا آخر شب خونه فاطمه بودیم و درباره هر چی که این مدت گذشت با هم صحبت کردیم. یاد زمان خوابگاه افتادم که اینجوری کنار هم بودیم و دربارهی مسائلی که اون موقع برامون مهم بود حرف میزدیم، نظر و راهکار میدادیم.
آخر شب هم دوباره برگشتم خونه زهرا و اونجا خوابیدم. صبح که اومدم خوابگاه فهمیدم ساعتم رو اونجا جا گذاشتم و باز دوباره فردا بعد کارم باید یه مسیر طولانی رو برم تا ساعتم رو بگیرم.
امروز هم همراه تیانا رفتیم نمایشگاه رد شهر تو خیابون لالهزار. نمایشگاهش رو دوست داشتم. حالا هم منتظرم بعد کمی استراحت برم شام درست کنم. اینجور مواقع از زندگی کردن تو خوابگاه متنفرم.
احتمالا سهشنبه یا چهارشنبه برمیگردم خونه. دلم میخواد تهران بمونم اما قضیه خوابگاه که رو هواست و از طرف دیگه پول اجاره خونه ندارم. حداقل دلم میخواست یه دوستی رو ببینم تا کمی حالم بهتر بشه اما انگار نمیشه. آخرین بار خرداد پارسال دیدمش.