۲۵ شهریور ۱۴۰۵

نوشته شده در ساعت 21:17 توسط lostsenpai

امروز تو اتوبوس موقع برگشت به خوابگاه دو تا دختر روبه‌روی من داشتن درباره رزرو غذا صحبت می‌کردن‌ با شنیدن حرفاشون یه فکر مسخره‌ای تو ذهنم گذشت نکنه زمان برگشته عقب :)) به خودم گفتم الان که دانشگاه‌ها باز نشده از چی دارند حرف می‌زنند اما خب آخرش نفهمیدم و به خودم گفتم این چه فکرایی که می‌کنی تو این زندگی من معجزه به این راحتی‌ها اتفاق نمیوفته. تهش مثل همیشه ناامیدیه که باهاش مواجه میشی.

امروز بعد تموم شدن کارم ازشون خداحافظی کردم و فعلا مشخص نیست دیگه کی برمی‌گردم تهران. باید کم‌کم وسایلم رو هم جمع کنم. تو این دو هفته عادت کرده بودم به زندگی خوابگاهی با همه مشکلات کوچک و بزرگش ولی حالا مجبورم برگردم. دلم میخواست چند نفری رو هم ببینم اما نشد. انگار دیگه هیچ وقت نمی‌بینمشون. فردا می‌خوام بعد تموم شدن شیفتم برم گالری شیرین. حالا که دارم برمی‌گردم خونه کلی نمایشگاه و گالری جدید و جذاب شروع شده. تیانا نیست و بعد مدت‌ها تنهایی میرم. یکشنبه البته رفتیم تئاتر pov. تئاترش خیلی خوب بود و دوست داشتم.

دیشب استاد مشاورم یهویی ایمیل داد و کلی اصلاح روی متن پایان‌نامه. هنوز اصلاحات استاد راهنمام رو انجام ندادم. مصاحبه‌ها هم نصفه موندن. هنوزم دارم به یه سری‌ها پیام میدم برای مصاحبه و آدم‌هایی که قول دادند جواب بدن اما بعد دو هفته هیچ خبری ازشون نیست.

و من که تو این مدت از همه چی عقب افتادم، کتاب نخوندم، درست و حسابی انیمه ندیدم، مانگا خوندن که به کنار، اینقدر خسته‌م که زود خوابم‌ می‌بره.

شاید برگشتن به خونه باعث باشه کمی ناراحتیم کمتر بشه.

آمارگیر وبلاگ

© یادداشت‌های روزانه