۲۷ شهریور ۱۴۰۵

نوشته شده در ساعت 23:53 توسط lostsenpai

بعد از دو هفته برگشتم خونه. اول از همه از اینکه اینجا داره بارون می‌باره خوشحالم البته که این خوشحالی اونقدر نیست که بتونه جلوی فکرای منفی و حال ناراحت منو بگیره.

این چند روز زیادی پر حرف شدم. با بقیه و با خودم. کلی فکرهای مختلف تو ذهنم میاد و میره و سر همه‌شون با خودم بلند بلند فکر می‌کنم و آخرشم به همون جواب همیشگی می‌رسم.

امروز وجیهه همکلاسی ارشدم بهم پیام داد. آخرین بار وسط جنگ باهاش حرف زده بودم و می‌تونم بگم بخش زیادی از قلب و مغزم اون رو از زندگیم پاک کرده بود کاری که دوست دارم با چندنفر دیگه بکنم تا بتونم راحت‌تر زندگی کنم.

آمارگیر وبلاگ

© یادداشت‌های روزانه