۲۱ شهریور ۱۴۰۵

نوشته شده در ساعت 21:46 توسط lostsenpai

گاهی وقتا از اینکه احساسات مختلفی رو تجربه می‌کنم که براشون جوابی ندارم و نمی‌تونم کنارشون بزنم و حالم رو بهتر کنم از خودم ناامید میشم. کنارش خوب می‌شد از یه سری احساسات خلاص می‌شدم یا حداقل می‌تونستم به زبون بیارمش. پنجشنبه کنار بچه‌ها به این فکر کردم کاش مثل زهرا می‌تونستم هر چی تو ذهنم هست رو بگم و از یه سری بلاتکلیفی‌ها رها بشم ولی همچین کاری ازم برنمیاد.

امروز رفتم ساعتم رو گرفتم، کل این یک روز و نصفه که ساعتم رو نداشتم انگار دست چپم فلج بود :) بعد از اونم کمی تو خیابون ولیعصر پیاده‌روی کردم به امید دیدن گرافیتی جدید ولی خبری نبود و تصمیم گرفتم برگردم خوابگاه. حالا هم دارم مصاحبه‌های بچه‌ها رو جمع‌وجور می‌کنم. این ارشد تموم بشه من خیالم راحت میشه. امروز برای خوابگاه زنگ زدم اما گفتن بهم اتاق نمیدن. کاش ترم قبل رو حذف کرده بودم. کاش میتونستم زمان رو برگردونم عقب و حذف ترم می‌کردم و الان دغدغه کجا موندن رو نداشتم.

و از اینکه دلم برای یه نفر تنگ شده که هیچ ارتباطی بهم نداریم ناراحتم چون می‌دونم من هیچ وقت براش مهم نبودم.

آمارگیر وبلاگ

© یادداشت‌های روزانه