۱۵ مرداد ۱۴۰۵
این روزا انگار تو یه چرخه تکراری گیر کردم و هر کاری میکنم تا از این وضعیت بیرون بیام فایدهای نداره. همه چی رو هم تلنبار شده و نمیدونم باید از کجا شروع کنم🤦♀️ تنها چیزی که صبح کمی منو خوشحال کرد بارون بود. اینکه بیدار شدم و دیدم نیم ساعتی صدای بارون رو شنیدم منو خوشحال کرد. عصر دلم میخواست بخوابم اما باید برای کاری میرفتم بیرون و بعدشم که برگشتم فرصت نشد.
بچه دخترخالم هم یه دوساعتی پیش ما بود. پریروز تولدش بود و گفت سیزده سالش شده. سیزده سال پیش من هنوز یه نوجوونی بودم که زندگیم خلاصه میشد تو مدرسه، درس و دوستام و کنارش اتفاقات خیلی کوچک روزمره. از اون موقع خیلی خیلی عوض شدم. گاهی با خودم فکر میکنم اگه میتونستم برگردم عقب، خیلی چیزا رو درست میکردم اما خب نمیشه و الان یاد گرفتم بیشتر به زندگیم گند نزنم :))