۱۷ آذر ۱۴۰۴

نوشته شده در ساعت 20:38 توسط lostsenpai

بعد از مدتها فردا دارم میرم دانشکده تا چندتا کتاب بگیرم برای پایان‌نامه. می‌خواستم امروز برم که کنسل شد. فردا هم خوبه دانشکده خلوت‌تره و دیگه مثل چی هی منتظر نمی‌مونم تا شاید یکی رو ببینم. البته ممکنه عطیه، یکی از همکلاسی‌های سابقم دانشکده باشه.

این روزها بیشتر دارم روی نقشم به عنوان یک دروازه‌بان خوب فکری و ذهنی و روحی عمل می‌کنم. تا مغزم میاد یه سری چیزهای مزخرف رو شروع کنم یه نه بزرگ بهش میگم و سعی می‌کنم حواسمو پرت کنم. به خودم میگم چرا باید به آدم‌هایی فکر کنم که حتی یه درصد هم به من فکر نمی‌کنند. آدم‌هایی که به خاطر هم مسیر شدن تو یه بخش از زندگی می‌شناسم‌شون. زندگی من فعلاً همینه. می‌تونست بهتر بشه اما خب الان غصه خوردن چی رو قراره عوض کنه؟ هیچی.

امروز تو مسیر ادامه کتاب جنگی که نجاتم داد رو خوندم و چیزی به تموم شدنش نمونده. داشتم فکر می‌کردم زودتر از شب یلدا برگردم خونه یا بعدش. البته که نمی‌دونم سالگرد بابابزرگم کی قراره برگزار بشه با این حال به خودم قول یک هفته موندن تو خونه رو دادم.

قرار بود امروز تهران بارونی باشه اما هنوز هیچ خبری نیست!

آمارگیر وبلاگ

© یادداشت‌های روزانه