۲۰ بهمن ۱۴۰۴
برخلاف بقیه وقتها دارم وسط روز اینجا مینویسم. فکر کنم دوباره سه چهار روزی از آخرین باری که اینجا نوشتم بگذره. تو این مدت که گذشت اتفاق خاصی نیفتاد. مسیر روزانهم منتهی میشد به محل کار و خوابگاه. انیمه شبدر سیاه رو تموم کردم. نزدیک یه ماه شد که داشتم میدیدمش و فهمیدم این دلتنگی بعد تموم کردن انیمههای طولانی خیلی بده. هر شب اینجوریم که برم ببینم آستا تو این قسمت میخواد چیکار کنه و خب باید منتظر بمونم برای فصل دومش.
الانم دانشکدهم. اومدم فرم تمدید سنوات رو تحویل دادم که البته فهمیدم فرم اشتباهی رو دانلود کرده بودم و مسئول آموزش هم کمی منو دعوا کرد. حالا قرار شد فعلاً سر ترم رو باز کنه تا من بعد پیدا کردن استاد راهنما، فرم اصلی رو تحویل بدم :) صبحی البته یه نفر دیگه هم دعوام کرد با اینکه ناراحت شدم و هستم ولی دارم تلاش میکنم گریهم نگیره به خاطر اتفاقات امروز...
یک ماه گذشت و هر روز تو اینستاگرام یه عکس جدید از کشته شدههای دی میبینم و حقیقتاً اینجوریم نه حرفای من نه نوشتههام قرار نیست کمکی کنه.