۱ اسفند ۱۴۰۴

نوشته شده در ساعت 20:22 توسط lostsenpai

رسیدیم به آخرین ماه سال. البته با گرمای این دو سه روز هوا بیشتر شبیه تابستون بود تا بهار. طبق معمول جمعه شیفت نبودم و همین سبب شد تا ظهر بخوابم. یعنی وسطش ۱۰ صبح بیدار شدم اما ترجیح دادم تا دوباره چشمامو ببندم. کمی هم روحم خسته بود. چه جوری بگم خواب دیدم سه تا از دوستام مردن و من همش داشتم گریه می‌کردم تو خواب و بعد بیدار شدنم هنوز ناراحت بودم ⁦(⁠╥⁠﹏⁠╥⁠)⁩

کتاب جنگی که نجاتم داد رو هفته پیش بالاخره تموم کردم و الان رفتم سراغ جلد دومش. دیگه عادتم شده موقع برگشت تو مسیر بخونم. فصل یک انیمه زمانی که به عنوان اسلایم تناسخ پیدا کردم رو هم تموم کردم و دارم چندتا قسمت اضافی رو میبینم تا بعدش برسم به فصل دوم.

غیر اینا دیگه همه چی مثل قبل و من هنوز راهی برای بهتر شدن حالم پیدا نکردم تا کمی از این وضعیت مزخرف فاصله بگیرم.

آمارگیر وبلاگ

© یادداشت‌های روزانه