۲ اسفند ۱۴۰۴

نوشته شده در ساعت 20:31 توسط lostsenpai

امروز تا ساعت دو بعدازظهر حالم خوب بود، خوب یعنی چیزی رو مخم نبود ولی بعد به خاطر حرف همکارم کلا دپرس شدم. من خودم همیشه اینجوریم قبل حرف زدن با یکی، کلی تو ذهنم مرور می‌کنم این چیزی که الان می‌خوام بگم بد نباشه یا باعث ناراحتی نشه؛ حالا نمی‌دونم این ویژگی خوبیه یا نه، چون کلا منو به این می‌رسونه بین خودم و بقیه یه خط کشیدم. ولی خب بقیه با من اینجوری رفتار نمی‌کنند و سر همین امروز کلی ناراحت بودم.

طبق معمول دچار سردردهای شنبه‌ای شدم :) دیشب میخواستم زود بخوابم اما خب یه مانهوای چینی پیدا کردم و ۱۰ چپترش خوندم که دیدم ساعت شده دو. امروز که منتظر سرویس دانشگاه بودم تو ذهنم همش یه داستان رو می‌ساختم و می‌بردم جلو و بعد به خودم می‌گفتم چرا داری به خودت امید الکی می‌دی؟ شاید اگه می‌شد این آشنا رو دوباره ببینم کمی خیالم راحت‌تر می‌شد.

آمارگیر وبلاگ

© یادداشت‌های روزانه