۲۸ بهمن ۱۴۰۴
دیروز بالاخره استارت پایاننامه رو زدم و کمی مقاله خوندم دوباره. امشب هم احتمالا برسم دو سه تا مقاله دیگه رو بخونم و بعدشم شروع کنم به تکمیل کردن نوشتههای قبلی. مشکل اصلیم این روزا این خستگی بعد برگشتن به خوابگاهه. وقتی برمیگردم عین یه جنازه میشم و تا دو ساعت کلاً خوابم. غیر این واقعیت اینکه حوصلهم سر رفته. دلم میخواد با یکی از دوستام حرف بزنم اما نزدیک یه ماه میشه خبری ازش ندارم. اینکه چرا بهش پیام نمیدم خب احساس میکنم این کارو نکنم بهتره... این روزا بیشتر از هرچیزی احساس میکنم باید با آدمها حرف زد. خیلیا به خاطر اتفاقات اخیر هنوز تو شوک هستند و اگر عزیزی هم از دست داده باشند این سوگ براشون تموم نشده. امروز داشتم دو تا گزارش از روزنامه شرق میخوندم. درباره چهلم بچهها. خوندن اون روایت سخت بود و بعد به خانوادهشون فکر کردم که هیچ وقت برای ما قابل درک نیست. یاد اون دیالوگ فیلم طعم گیلاس افتادم که میگفت «شما میتونی با من همدردی بکنی، میتونی بفهمی من چمه اما حسش نمیتونی بکنی. میتونی زبونی با من همدردی بکنی ولی حسش نمیتونی بکنی. شما رنج خودت رو داری من رنج خودم رو دارم من میفهمم شما چته شما میفهمی من چمه اما حسش نمیتونی بکنی.»
چند شب پیش اینجا نوشتم به خاطر یه موضوعی خیلی عصبی بودم امشب که دوباره با مامان حرف زدم فهمیدم واقعاً ارزش نداشت. من گاهی وقتا به خودم خیلی سخت میگیرم. اونقدری که برای بقیه زندگی کردم برای خودم زندگی نکردم.