۱۵ دی ۱۴۰۳
هرجور حساب میکنم نمیدونم توی دو روز چه جوری باید یه مقاله از خودم تولید کنم؟ حتی موضوع درست و درمونی هم ندارم. دقیقاْ شدم شکل اون دلقک تو میم که داره صورتش رو رنگ میکنه. همونیام که میگفتم از مهر میرم دنبال پایاننامه، مقالهها رو سر وقت تکمیل میکنم تا نخورم به ددلاین ولی حالا چی؟ نشستم اینجا دارم فکر میکنم چیکار باید بکنم؟
تنها خوبی امروز این بود که کراشم رو تو مترو دیدم و فاصلهمون خیلی کم بود. روی پله برقی جلوی من وایساده بود :)) گاهی فکر میکنم آیا از نگاه کردن ضایع من چیزی فهمیده یا نه. ندومبه.
کار طبق روال همیشگی میگذره. این روزها کنار رصد خبر، گزارش نویسی رو هم شروع کردم. با اینکه حوزه اقتصاد رو دوست ندارم اما حالا جدایی ازشم برام مشکله. چندوقت پیش زهرا زنگ زد و پیشنهاد یه کار خوب رو بهم داد. جوری که همه موافق بودند حتماْ برم سراغش اما من کاری نکردم دربارهاش. این بیرون اومدن از محیطی که الان نزدیک یک ساله اونجام و ترس از اینکه ممکنه اونجا اوکی نباشه و همین کارمم از دست بدم همه چی باعث شد که نرم سراغش. کاش ریسکپذیر بودم مثل دوران ۱۸ سالگیم.
این دو سه روز خدا رو شکر گنشین روی رواله و کم کم دارم ماموریتهاشو پیش میبرم تنها چیزی که جا مونده کتابه.