۲ دی ۱۴۰۳
بعد از اون همه جون کندن و بیدار موندن تا یک شب که پاورپوینت درست کنم امروز ارائه فرصت نشد ارائه بدم :) میمونه برای هفته بعد. احتمالاً هفته آخر ترم سه باشه. خیلی زودتر از اون چیزی که فکر میکردم گذشت. سه ترم کنار بچههایی که با بعضیها صمیمیتر شدم و احساسم رو نسبت به بقیه فهمیدم. جایی که دوستای خوبی بدست آوردم و جایی که دوباره فهمیدم من برای درس خوندن ساخته نشدم. امروز تو دانشکده یه تختهای گذاشته بودن با این سوال که چی بشه حاضری درس و دانشگاه رو رها کنی؟ خیلی بهش فکر کردم و نتونستم جوابی پیدا کنم. منِ فراری از درس و دانشگاه برای چی هنوز موندم؟ آخرش نوشتم اگه میشد به دنیای انیمه و مانگا ایسکای بشم؛ واقعاً اگه میشد همین لحظه چمدونم رو میبستم و از این دنیا خداحافظی میکردم.
تو راه خوابگاه داشتم فکر میکردم مهم نیست چقدر از نظر فیزیکی به یک نفر نزدیک باشی وقتی تو قلبت فاصله باشه هیچی نمیتونه درستش کنم. پاشم برم سراغ کیرکگور که فردا برای کوثری مهمه. نه این حرفا :))