۱۱ آبان ۱۴۰۴
برای فردا بالاخره از استادم وقت گرفتم و قرار شد برم ببینمش. میخواستم مرخصی بگیرم که فهمیدم همکارم نیست و من قرار شد به جاش بمونم. بعد مدتها خواستم مرخصی بگیرم که اینجور شد. دیگه تصمیم گرفتم دورکار بشم :))
به شدت خوابم میاد فکر میکردم یه ساعت بخوابم کمی سرحال میشم اما الان کسلترم. هماتاقیم خوابه و من به این وضعیتش حسودی میکنم که اینقدر راحت خوابیده و من باید بیدار بشم و بکوبم روی این کیبورد.
میخواستم امروز به فاطمه پیام بدم تا همراه زهرا دور هم جمع بشیم اما دستم به پیام دادن نرفت. امروز یه ساعتی زمانم تو محل کار اضافه اومد و داشتم تو تلگرام میگشتم که دیدم دو تا گروه کلاسی از دوره کارشناسی رو پیدا کردم. نمیدونم چه جوری هنوز اونجا بودن فکر میکردم پاکشون کردم یا کلا حذف شده. خلاصه کمی پروفایل همکلاسیهامو نگاه کردم. با اینکه همه جا میگم علامه برای بهترین دانشگاهه، ته دلم نمیخواد برگردم به اون دوران. شاید اگه قابلیت برگشت به عقب تو زندگی بود برمیگشتم خیلی از رفتارامو درست میکردم و سعی میکردم آدم بهتری برای دوستام، همکلاسیهام و استادام میبودم. نه صرفاً برای اونا خودم قطعا حالم بهتر میشد.