۱۹ آبان ۱۴۰۴
امروز تو محل کار اینقدر تعدادمون کم بود که بیشتر روز تو سکوت گذشت. قرار بود امروز برم دانشکده و دورکار بشم که همکارم وقتی دیروز بهش گفتم قبول نکرد بماند دو صبح پیام داد اوکیه که برم و منم همون موقع که پیام رو دیدم با خودم گفتم بیخیال و امروز حضوری رفتم. دیشب به خاطر یه کافهمیکسی که غروب خورده بودم تا نزدیک سه صبح خوابم نبرد، کنارش یه مانهوای جدیدی هم پیدا کرده بودم که واقعاً دلم نمیخواست نصفه رهاش کنم ولی این کارو کردم گفتم بخوابم هرجوری هست.
البته امروز که نرفتم دانشکده فائزه بهم زنگ زده بود و گفت همراه وجیهه دانشکدهاند. دروغ چرا پنجاه درصد ناراحت شدم که ندیدمشون و پنجاه درصد دیگه کمی خیالم راحت شد. گاهی وقتا اینجوریم حالا که دیگه قرار نیست ببینمشون بذار این دیدارهای کوچکی هم نباشند. من همین الانم تو خوابگاه تنهایی دارم اذیت میشم.
فردا قراره برم یه نشست از سمت ایرانخودرو و کارم زودتر تموم میشه و از این جهت خوشحالم.